آرزوی ابری

یکی از بزرگترین آرزوهای دوران کودکی من این بود که یه روزی بتونم توی ابرها زندگی کنم ، اونقدر مصر بودم به داشتن این آرزو که وقتی فهمیدم ابر یه توده بخارِ که هیچ چیزی رو تو خودش نگه نمی داره نا امید شدم و به خاطر بخار شدن آرزوم ساعت ها گریه کردم و بعدش کلی حسرت خوردم ، حسرتی که هنوز هم ادامه داره، بعدش یاد گرفتم باز هم با ابرها زندگی کنم این بار دیگه یه خونه از جنس ابر آرزوم نبود ، در واقع اصلا آرزوی ابری نبود، یه بازی ابری بود، این که ساعت ها بهشون نگاه کنم و از توشون اشکال مختلفی بیرون بکشم، اشکالی که اگه مثلا به کسی می گفتم هــــــی ببین اون ابره شبیه یه دختر بچه موفرفری عینکی میمونه یه نگاهی بهم می کرد و بعدشم می گفت نخـــــــــــیر اون فقط یه تیکه ابره که شاید شبیه یه ، یه ، یه توپ کج و ماوج باشه ، نه چیزی بیشتر، بعدش من کم کم یاد گرفتم که بازی های ابریم و فقط و فقط واسه ی خودم نگه دارم و با کسی شریکش نکنم، هنوز هم سخت به این بازی علاقه دارم ، اینو ماه پیش متوجه شدم، وقتی داشتم از یه سفر بر می گشتم و به آسمان نگاه می کردم که یه دفعه متوجه شدم یه ابر شبیه یه گربه ملوس داره منو نگاه می کنه ، بعدش شد نیم رخ یه پیرمرد که از یه چیزی رنج می برد ، بعدش شد یه روباه که داشت به دمش رسیدگی می کرد ،بعدش داشت تبدیل به یه چیز دیگه می شد که دیگه نمیدیدمش ، ازش رد شده بودیم ....

حالا که بزرگ شدم و فهمیدم رویای زندگی توی ابرها هیچ وقت امکان پذیر نیست ، باید یه دفعه با یه همچین عکسی مواجه بشم و باز یه چیزی تو دلم تکون بخوره ، که حتی مثلا نمی تونم مثل این چتر بازا (چتر بازای واقعی منظورم نه از این چترهای منزجر کننده ای که هرگز دوسشون نداشتم) از توی ابرها رد بشم حداقل ، بعد توی ابرا چترم و باز کنم و برای یه لحظه هم که شده رویام واقعی بشه، نمی تونم چون من کسی ام که نمی دونم از چند سالگی تا حالا از ارتفاع می ترسم ، از پل هوایی، از تله کابین ، والبته از چتر بازی!

/ 0 نظر / 20 بازدید