افسانه چشمانم

چشم هایم به زور بیدار مانده اند، قصه هایی که می خوانم را دوست ندارند و لالایی هایی که در گوششان زمزمه میکنم هم هیچ اثر ندارد ،زن عامی درونم فکر میکند که جادو شده اند و یک ریز نفرین میکند دزد خواب هایشان را، من اما تلاشی نمیکنم برای قانع کردن این زن و می گذارم یک ریز نفرین کند، نفرین کند، نفرین کند.دلم میخواهد فکر کنم چشمانم را جادو کرده اند و افسانه ها بسازم برایشان .

چشمانم ذله میشوند از این همه نفرین و لالایی و قصه و خودشان را به خواب میزنند و زن عامی درونم سکوت می کند و من خودم را به زور از افسانه ی چشمانم بیرون میکشم و ...

میدانی ؟ این چشم ها هیچ افسانه ای ندارند نه در خواب و نه در بی خوابی اما کاش حداقل کمی صبور بودند ...

/ 0 نظر / 23 بازدید