کنار در به دری خانه نشستم و گریه کردم

زیاد اتفاق افتاده، زیاد برای دیگری گریستم ، غصه خوردم، بغض کردم

دیگری هایی که شاید نشناسمشان حتی، نه تصویری در ذهن نه صدایی در خاطره نه حتی یادی بردل و البته با داغی بر دل ...

این نیمه شب خسته ی شلوغه بلاتکلیفه ...

یه خط می خونی و بعد ویران میشی برای دیگری غریبه که نه تصویری و نه صدایی و نه یادی اما با داغی، بعد درماندگی...

اینجور وقت هاکنج می خواهم،گوشه ی اتاقی، جایی ، برای من گوشه کمد هم کافی ست، اما امشب ، امشب خسته ی بلاتکلیف میان اسباب دربدر خانه، میان کاسه و بشقاب و و یخچال وامانده میان این کاناپه بد قواره که هیچ وقت دلم باهاش صاف نمی شود ، و پنجره هایی که چند روز است منتظر پرده علف زیر پایشان سبز شده تنها جیزی که ندارم کنج است گوشه ی کمدی حتی...

چند خط خوانده ام دلم بد شکست و بد گرفت برای کسی که نمیشناسنش حتی، همه دربه دری های خانه به درک ، اصلا همه دربه دری های دنیا به درک، یخچال وامانده هم به درک ، کاسه و بشقاب و کاناپه بد قواره هم به درک، همه ی مواد شوینده های دنیا هم ، بگذار اصلا پنجره ها از انتظار بمیرند ،من امشب میان تکاندن این خانه ی در به در تکان خوردم، تکان خوردم و حالا هیچ گوشه ای ندارم.. 

نشسته ام کنار جای خالی قاب عکسی، کسی که میشناسمش و تصویرش ، صدایش، یادش و داغش که تا ابد بر دلم می ماند ، از میان همه ی در به دری های خانه شمعی پیدا کرده ام می گذارم زیر دیواری که حالا از عکس او خالی شده ، بغض بینواییم را هم جای می دهم کنار جای خالی عکس او ، و دل می دهم به این داغ تازه برای کسی که نمیشناسمش حتی، و برایش قصه ها میسازم و خدا می داند که کدامش قصه ی غریبه است، من امشب شام غریبان دارم  برای غریبه ای بدون یادی و با داغی ...

 

/ 0 نظر / 19 بازدید